مدیران موفق و داستان دائی جان ناپلئون

 

مدتیست در شبکه‌های اجتماعی ، متخصصین زیادی از شیوه‌های مصاحبه و استخدام ناراحتند و عده‌ای دیگر هم که در مجموعه‌ای  که مشغول به کار هستند از همکاری با مدیرانی که اطلاعات بروزی ندارند ناراحتند و مدام از استبداد آنها گله می‌کنند.

از شما خواهش می‌کنم به سناریوی زیر توجه کنید:

  1. ایده‌ای در ذهن یک کارآفرین جرقه میزند.

  2. کارآفرین تمام زندگی خود را وقف این ایده می‌کند تا بتواند متولدش کند.

  3. معمولاً این ایده متولد شده را خود راهبری می‌کند تا زمانی که دوران نوپایی خود را پشت سر بگذارد.

  4. دوران نوپایی سپری می‌شود و در آستانه شکوفایی قرار می‌گیرد.

  5. بخشی از کارآفرینان در این مقطع ، جوانانی را استخدام می‌کنند که توانایی و علم بالایی دارند و به دلیل جوانی ، معمولاً ریسک پذیری بالایی دارند و سازمان را به دست این دسته از مدیران می‌سپارند. در این مقطع سازمان چیز زیادی برای از دست دادن ندارد و عدم موفقیت انفجاری این مدیران جوان  سازمان را خیلی به عقب نخواهد راند.

  6. عده‌ای از این مدیران شکست می‌خورند و عده‌ای موفق می‌شوند. آنها که موفق می‌شوند ، به دلیل همین موفقیت ، معمولاً در جایگاه خود باقی می‌مانند و سازمان رشد می‌کند و به تعالی میرسد که آنها باعثش هستند.

  7. حال این سازمان به مدد همین مدیران ریسکی جوان ، گواهینامه‌ها و تقدیرنامه‌ها و اعتبار و پول و جایگاه و سهم بازار و کلی چیز خوب دیگر دارد که به آنها می‌نازد.

  8. یک تفاوت با ابتدای راه دارد. الان کلی چیز برای از دست دادن دارد.

معمولاً در این مقطع دو اتفاق به صورت همزمان رخ می‌دهد. اول اینکه کارآفرین تصور می‌کند که اگر سازمانش را از دست این مدیران لایق بگیرد ، کلی چیز از دست خواهد داد (آنها کلی چیز برای از دست دادن دارند و ریسک پذیریشان بر خلاف اول راه کم شده است) و برخی هم کمی احساس دین به این مدیران خلاق که سازمان را به موفقیت رسانده اند می‌کنند و دوست دارند که محبت‌های آنها را جبران کنند و رفیق نیمه راه نباشند.

دقیقاً موازی با حالت بالا ، مدیران هم در حال پاسداری از صندلی داغ مدیریتی خود هستند تا پست و مقامی که برای آن زحمت کشیده‌اند را از دست ندهند. به همین دلیل مدام در حال تخریب دیگران هستند که خودشان دیده شوند و حقانیت پست خود را ثابت کنند. این دسته از مدیران مدام مثل دایی جان ناپلئون ، از فتوحات جنگ مَمَسَنی می‌گویند و انتظار دارند همه با گوش جان بشنوند.

من این حالت را ، تله مدیران خوب می‌نامم. مدیرانی که خوب بوده اند و کارآفرینانی که با خاطره‌ای از فتوحات آن مدیران خوبِ قدیم ، فکر می‌کنند می‌توانند جنگ مقابل سازمان‌هایی که چیزی برای از دست دادن ندارند را ببرند که معمولاً این خیالی باطل است مگر اینکه نوع نگرش و اقدام را عوض کنند. معمولاً همین سازمان‌های بزرگ جلوی سازمان‌های ریسکی کوچک تسلیم می‌شوند.

لطفاً شما هم تجربه خود را با من در میان بگذاریم تا من هم درک بهتری از جنبه‌های مختلف این موضوع بدست آورم.